![]() |
![]() |
|
| تنهایی ام پای خودم همین قدر که بدانی خسته ام کافیست... |
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
براي خوردن به شما بدهم.آنها پرسيدند:آيا شوهرتان خانه است؟
و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.
خانه مان پر از ثروت شود! ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
عشق و محبت شود.مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
چرا مي آييد؟پيرمردها با هم گفتند:اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست ... عاشق باشید و عاشق زندگی کنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 22:45 توسط جلال |
|
|
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند . خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.
بیایید اینقدر ناشکر نباشیم.کسی مهربانتر از خدا نیست.بیایید دوباره با خدا دوست شویم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 آبان1389ساعت 20:54 توسط جلال |
|
|
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول
به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.
را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود. استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.
داد و گفت: این دوستی است که باید بدنبالش بگردی شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : استاد اینکه نشد !عارف پیر پاسخ داد: حال مجددا امتحان کن برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مهر1389ساعت 22:25 توسط جلال |
|
|
سلام.از امروز برای مدتی نامعلوم میخوام یه سری داستانهای کوتاه واستون بنویسم که
جای تامل دارند.نوشته هاش از خودم نیست و شاید هر کدومتون جایی این داستانها رو شنیده باشید واگه تا بحال نخوندید خوشحال میشم که تونستم یه تلنگری زده باشم. مرد گمشده در جزیره خود را به جزیره ای برساند.این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ... سوختن است.به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!
تقدیم به اونایی که خدا رو بعضی وقتها فراموش میکنند و اشتباهاتشون رو میزارن به حساب خدا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مهر1389ساعت 21:15 توسط جلال |
|
|
روزی مجنون را دیدند که بر ساحل تنهایی خود نشسته و بر ماسه ها مینویسد
عشق من لیلی...جان من لیلی...همه عمرم لیلی...تارو پودم لیلی و هر بار موجی می آمد و نوشته پاک میشد و دوباره مجنون مینوشت عشق من لیلی...جان من لیلی...همه عمرم لیلی...تاروپودم لیلی از او پرسیدند که چرا هربار نویسی بر این ساحل عشق من لیلی...جان من لیلی....همه عمرم لیلی...تاروپودم لیلی؟ نگاهی کرد و گفت: گر صد هزاربار موج آید و خاک پاک کند صدهزار بار نویسم عشق من لیلی....جان من لیلی...همه عمرم لیلی....تاروپودم لیلی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مهر1389ساعت 19:42 توسط جلال |
|
|
روزی دوبیمار رو توو اتاقی بستری کردند.
یکی رو کنار پنجره و یکی دیگه رو که وضعیت خوبی نداشت رو دور از پنجره نگه داشتند. چند روزی گذشت و بیماری که دور از پنجره بود به هم اتاقیش گفت : تو که نزدیک پنجره هستی بگو ببینم اون بیرون چه خبره ..آخه دلم پوسید و خسته شدم. هم اتاقیش لبخندی زد و گفت.:اینجا یه حیاطه بزرگ داره که خیلی هم قشنگه و وسط حیاط یه حوض هست که وقتی نور خورشید بهش میخوره صحنه زیبایی درست میشه. دور تا دور حیاط صندلی واسه نشستن هست و پشتشون یه درخت و فضایی سبز و بازی بچه ها توو حیاط. خلاصه هر روز صبح واسش تعریف میکرد که تووی حیاط چه اتفاقاتی داره می افته. تا اینکه یه روز صبح وقتی بیمار دور از پنجره بیدار شد دید هم اتاقیش که کنار پنجره بود نیست و دلیلش رو از پرستار پرسید و پرستار هم گفت: به جایی دیگه منتقل شد. چند روزی گذشت تا اینکه بیمار از پرستار جویای حال هم اتاقیش شد پرستار گفت :اون بیمار همون شب مرد . بیمار گفت:اون که روحیه خوبی داشت آخه چرا فوت کرد. این سوالش بیجواب موند تا اینکه خوب شد و رفت کنار پنجره. اما تعجب کرد:اون پنجره باز میشد بسمت حیاط پشتی و فقط یه دیوار بزرگ اونجا بود که شاخه های درخت روش استراحت میکردن. از پرستار پرسید که اون هم اتاقیش چرا واسش از منظره های زیبا حرف میزد و از این درختا میگفت. پرستار گفت :اون بیمار که نابینا بود .چطوری بعدش میخواست این حالات رو واست وصف کنه. میدونین دوستای خوبم... بعضی وقتها خودمونو گم میکنیم و فکر میکنیم که اگه حالا این واسم اینجوری شده و اونی که میخواستم نیست...پس زندگی دیگه تمومه. ولی نه عزیزم.زندگی هرچقدر سخت و بد باشه بازم تا زنده هستیم باید زندگی کنیم . و چرا اونو با گذشته های تلخ بگذرونیم؟.بهتره به خودمون و دور و برمون نگاهی بندازیم و باور کنیم که اگه زنده هستیم پس باید زندگی کنیم.به خودمون امید بدیم.به آیندمون امیدوار باشیم. کسایی که دوستمون دارند رو باور کنیم حتی اگه دوسشون نداشته باشیم. باور کنین بچه ها که با زشترین رنگها هم میشه زیباترین اثر رو خلق کرد و نوشت. به (خدا.حال.فردا و فرداهای دور )امید داشته باشید و باورش کنید. دوستت دارم
تقدیم به تو عسلم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 مهر1389ساعت 22:58 توسط جلال |
|
|
گوش کن...صدایی می آید.
صدای اشکی که به غروبی دل سپرده. گوش کن...صدایی می آید. صدای پروانه ایست که در حال سوختن به پای شمعی است. گوش کن...صدایی می آید. صدای تیشه فرهاد است که در این کوه درد عاشقانه می کوبد. گوش کن ...صدایی می آید. صدای قدمهای مجنون است که با حالی زار و نالان در این کوچه در پی لیلی می گردد اما کدام لیلی؟ گوش کن...صدایی می آید. صدای قاصدکی ست که در راه به تار تنهایی چسبیده و هنوز پیغامی به یار نرسانده. گوش کن...صدایی می آید. صدای قدمهای گم شده ایست که در میان تاریکی غم فرو رفته. صدای نگاهی خیس است که در باران گم شده و خود را ز دید ناجوان مردان مخفی کرده صدای قدمهای آهسته دلهای خسته ای که در میان برهوت خود گم گشته اند و به انتظار ناجی هستند. گوش کن...صدا می آید. گوش کن...صدا می آید !...تو چه میشنوی؟ . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 شهریور1389ساعت 22:44 توسط جلال |
|
|
- غصه نخور که همیشه توری خالی از آب بیرون میکشی....به فکر روزی باش که اگر توری پر از صید نصیبت شد بدانی که آیا آنقدر که خدا بیادت بود تو بیاد خدایت بودی یا نه!!!! قسمت حکایتی ست از پیش تعین شده اما سرنوشت را تو مینویسی پس آنرا درست بنویس. زندگی سه راه بیشتر برایت نمیگذارد:سعادت.حقارت.حماقت ناامیدی نصیب کسانی خواهد شد که به حکم او شک دارد.اما فرد ناامید گوید من که او را میپرستم پس بدو شک ندارم اما باید بداند آن پرستش فقط عادت است .چون غافل است. هر انسان دارای ارزشی ست که فقط خود باید آنرا بیابد و اگر روزی از ذره ای بگذر باید از همه بگذرد. قلبت را نصیب کسی کن که از حرم ضربانش جان گیرد نه نصیب آنکس که فقط عادت به شنیدن کرده. قدر اشک را فقط چشم داند ...چون او دیده چه کشیده ای. گویند در پس هر در بسته دری باز خواهد شد...پس هماره به دری که بسته است نکوب و دری دیگر انتخاب کن. دوست داشتن را نمی توان از کسی آموخت چون قصه زندگی و روحیات هیچکس شبیه به دیگری نیست. آنکه گوید دوستت دارم پس بدان خیلی عزیزی.آنکه گوید از دوریت خواهم مرد پس بدان همیشه عزیزی... اما وقتی که رفت و به پشت سر هم نگاه نکرد بدان تو همان عزیزی ولی عزیزی که عادت بود.
عشق رخت محبت بست و رفت....خسته از این بادیه بود و رفت هر که آمد ز بر این دل خسته...خنجری داشت بهر یادگاری بر دل نوشت و زودی رفت عشق رخت محبت بست و رفت...بی آنکه نیم نگاهی به آنچه با دلم کرده بود اندازد عشق رخت محبت بست و رفت...عشق نبود و عادتی داشت بر عشق بازی با نام عشق. عشق رخت محبت بست و رفت...حال مرا چه ماند جز زانوی غم که شاید او خواهد آمد. عشق رخت محبت بست و رفت...اما بدین باید باور شد که آنکه رفته نخواهد بازگشت . دوست داشتن را ز خود آموز که گر خود را دوست بداری خواهی دانست که هیچ انسانی ارزش انتظارت را ندارد. دوست داشتن را ز انگشتان دستت آموز که گر یکی نباشد دیگر انگشتان جای خالی او را همیشششه حس خواهند کرد. دوست داشتن را از چشمانت بیاموز که شاید یکدیگر را نبینند اما بدونه هم نمی بینند. دوست داشتن را از آنکسی بیاموز که مرگ خنده هایت او را آتشی باشد به جان.. که هیچکس جز خود او آن زجر را نمی فهمد ..حتی تو دوست داشتن را از آنان بیاموز که دوستت دارند و همیشه باورت دارند. دوستتان دارم . . . امیدوارم همیشه گل خنده بر لبانتان باشد و اندوهی به دلتان راه نیابد. تقدیم به دو خواهرم...صبرا و عاطفه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 23:28 توسط جلال |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی و خوشبختی نصیب کسیست که افکاری آزاد داشته باشد.تو حاکم افکارت هستی پس هر چه میخواهی از این دنیا بخواه چون او قول چراغ جادویی است.فقط کافیست تکرار کنی.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 فروردین 1389 |
| پیوندها |
|
یک تکه تنهایی 'گل یخ نسرین Tanha میلاد bax mashad نیلوفر |
|
RSS
|